|
یه دختر کوری تو این دنیا ی نامرد زندگی می کرد این دختره یه دوست پسری داشت که عاشق اون بود دختره همیشه می گفت: اگه من چشمامو داشتم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختره چشماشو بده وقتی که دختر بینا شد دید که دوست پسرش کوره ! بهش گفت: من دیگه تو رو نمی خوام برو ! پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشمای من باش !!! + نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 17:6 توسط ناصر |
من به زیبایی باران ایمان دارم به طراوت دانه هایش و لحظه های زیبای رنگین کمانش با صدای قطره هایش به خواب می روم و تا بی نهایت به اوج می رسم و تنها لمس دانه هایش یاد آور بهترین هایم شد و تماشای شکوهش + نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 18:30 توسط ناصر |
آن زمان که پرستوهای محبت از سرزمین دل انسان ها پرکشیدند و به راه های دور کوچ کردند . دیگر گل های مهربانی در دل کسی جوانه نمی زند و هیچ نغمه ی بهاری به گوش نمی رسد . هر چه جا پای عشق است با برف های بی اعتنایی پوشیده شده است . + نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387 15:22 توسط ناصر |
|