|
می توان رفت در آن ستاره های چشم او می توان نیست شد و هیچ ندید جز دو نقطه سیاه! می توان خود را دید لحظه های غریب را حس کرد و در آن مرز غریبانه چه شیرین جان داد . از غم عشق چه می باید کرد ؟ من نمی دانم هیچ تو بگو تشنه ام تشنه ترین تشنه ها از عطشی می سوزم تو بگو من نمی دانم هیچ از غم عشق چه باید کرد ؟ + نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 13:17 توسط ناصر |
تنها هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری ست که مرده ام چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سرد تر می یابم از پیشانی خاطره ی تو ای یار ! ای شاخه ی جدا مانده ی من ! + نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387 15:13 توسط ناصر |
شاید تعجب کنید که چرا من شعر ننوشتم
اما تعجب شما باید از پست این وبلاگ باشه ازتون می خواهم برید سری به وبلاگ بهترین دوست من بزنید تا ببینید تو ایران ما که از خبراش بی خبریم چی گذشته .خواهش می کنم به وبلگ حامد به نام دیار من سری بزنید تا بفهمید چه خبره و نظر چه برای اون چه برای من یادتون نره : http://www.dyarehman.blogfa.com/ + نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 10:39 توسط ناصر |
چشمان تو شبچراغ سیاه من بود مرثیه ی دردناک من بود مرثیه ی دردناک و وحشت تدفین زنده بگوری که منم من ... + نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 9:52 توسط ناصر |
|