|
به خورسید گفتم : گرمیت را به من بده گفت: دستانش گرمی مرا دارند به آسمان گفتم : پاکیت را به من بده گفت: چشمانش پاکی مرا دارند از دشت سبزی زندگی اش را خواستم گفت: زندگی ات سبز تر از اوست از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم به فکر فرو رفتم ... من در قبال دستان گرمت چشمان پاکت سبزی زندگی ات بزرگی و آرامش قلبت وصورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز ... + نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386 14:1 توسط ناصر |
- نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . - ماه گفت : چطوری؟ تو که نمی بینی ... - نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم . - ماه گفت: چرا؟ - نابینا جواب داد : اگر می دیدمت عاشق زیبائیت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم. + نوشته شده در شنبه 17 آذر1386 21:58 توسط ناصر |
دختران از چیدن سپیده دم بر می گردند مردان از غروب و خستگی و کار من اما ... از تو برنمی گردم! تا که بمیرم ...
+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386 10:9 توسط ناصر |
|