|
در دلم حیات خلوتی ست غرق در سکوت مثل لحظه های خواب هر غروب وقت گرگ و میش پنجره خیره می شوم به آسمان او به انتهای افتاب آن زمان از خودم هزار بار دور می شوم می روم ته حیاط خلوت دلم مثل روزهای اول رسیدنم خالی از غرور می شوم حرف می زنم با غروب با خدا با تمام آیه ها یک سوال مثل بادبادکی بدون نخ گیر می کند مدام لا به لای شاخه های ذهن من کیست صاحب حیاط من غروب یا که آن خدای خوب؟ + نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386 19:51 توسط ناصر |
درو ذیوار دنیا رنگی ست . رنگ عشق خدا جهان را رنگ کرده . رنگ عشق تازه است و هرگز خشک نخواهد شد از هر طرفی که بگذری لباست به گوشه ای خواهد گرفت و رنگی خواهد شد اما کاش چنان هم محتاط نباشی ؟ شاد باش و بی پروا بگذر که خدا کسی را دوست تر دارد که لباسش رنگی است! + نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 22:49 توسط ناصر |
دوست واژه است واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است دوست نامه است نامه ای که از خدا رسیده است نامه ی خدا همیشه خواندنی ست توی دفتر فرشته ها واژه قشنگ دوست ماندنی ست راسنی دلت چقدر آرزوی واژه های تازه است دوست گلت رسید واژه را کنار واژه کاشت واژه ها کتاب شد دوست همان دعای توست آخرش دعای تو مستجاب شد
+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386 12:8 توسط ناصر |
|