|
مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد زندگی از دم در قصد رفتن دارد
+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388 19:3 توسط ناصر |
عشق غلط زدن درسراشیبی تقدیر زمان است بی شک که قلبت چون سنگ سخت و زخمی شود از سائیده شدن بر آن همه سنگ بی روح + نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388 10:6 توسط ناصر |
عشق لذت تنها بوسه یک لحظه ای زود گذر بر لب برکه تنهایی هاست + نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 21:3 توسط ناصر |
من غریبه ی دیروزم و آشنای امروز و فراموش شده فردا پس در آشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی + نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 12:35 توسط ناصر |
نمیگم دوست دارم نمیگم عاشقتم میگم دیوونتم که اگه یه روز ناراحتت کردم بگی بیخیال دیوونست ... + نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388 17:40 توسط ناصر |
خاک جان یافته ست تو چرا سنگ شدی تو چرا این همه دلتنگ شدی باز کن پنجره را و بهار را باور کن + نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387 11:36 توسط ناصر |
من همه ی هستی ام را فروختم به یک نگاه تو ضرر کردی محبوبم حاضر بودم تمام دنبا را فدای یک نگاهت کنم + نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387 11:9 توسط ناصر |
نه آسمان در چهار چوب پنجره می گنجد نه دریا در چهار سنگ حوض چنان بی کرانه ای که هر ستایشی محدودت می کند + نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387 18:42 توسط ناصر |
از من که بگذری تو را گذشته ام جدایی ؟! من سال هاست که رفته ام + نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387 16:38 توسط ناصر |
کسی به نی نی چشم هایم ضربه می زند پلک هایم را می بندم و دوباره باز می کنم کسی نیست و در نمی زند تو مرده ای اما من فقط پلک زده بودم + نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387 15:12 توسط ناصر |
|
| ||||||