|
جوانی بازی قایم باشک ذهن های کابوس وار ست جوانی فصل گلدان های خالی و التهاب از امتحان سخت اعتماد ست
+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388 14:2 توسط ناصر |
انگار یکی از درخت معرفت باغ میوه ای می چیند می گذارد در سبد خویش نامش حک شده اما نا خواناست شاید رهگذری باشد گذر کرده از آبتنی دیروز ... + نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388 13:57 توسط ناصر |
در سرزمین پائیز یک جنگجوی پیر با برگ زرد سپر ساخت با شاخه ی شکسته گل شمشیر ! + نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388 16:2 توسط ناصر |
گل امید تو را میشکند ریشه ی عشق تو را میگیرد انقدر دور خودش میپیچد پخش زمینی کندت که زمانی همه ی شوق وجودش بوده عطر پاک نفس یاس دلت شاعر : زهرا تامینی + نوشته شده در جمعه 3 مهر1388 22:1 توسط ناصر |
بعضی دوستان خواسته بودن اسم شاعر ها رو بگم چشم اما باور کنید تو این وبلاگ فقط دو پست شعرش از خودم نبوده بقیه همه مال خودمه ... بابا من شاعرم به خدا ! + نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388 15:56 توسط ناصر |
فکر خواهم کرد فکر اما دیگر خورشید سرد است پتویی می خواهد هیزمی از سر لطف ... + نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388 19:25 توسط ناصر |
تا هنگامی که ابرها طاقت نگه داشتن اشک خود را ندارند و آن را تقدیم بستر زمین می کنند من با تو هستم ... + نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388 11:16 توسط ناصر |
کودک با تیر و کمان چوبی اش در باغ فواره سنگ را بنا کرد وقتی یک نقطه از پرنده هم در باغ نماند کودک طیاره کاغذی هوا کرد ! + نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388 15:46 توسط ناصر |
در زمینی که ز بیم اشک را هم حتی سقط می باید کرد گریه در آب چه لذت بخش ست ! + نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388 19:22 توسط ناصر |
خواهرم بود آنجا دل گیر ز من در پس پنجره باز اتاق بود او خورشید و منم غنچه ا ی نشکفته آنقدر بوسه نثارش کردم تا لبانش نه تا تمامش خندید
+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388 19:54 توسط ناصر |
|